ما یک خانه داریم .یک خانه ی بزرگ چوبی با پنجره های بزرگ رو به جنگل .
یک جنگل انبوه از کاج و درختان دیگر.
خانه یک ایوان دارد با دو صندلی چوبی روی نرده ها یک گلدان هست و همیشه از بارش باران سیراب .
ما همیشه به اندازه ی یک پلک زدن با خانه فاصله داریم
و به اندازه ی وقتهایی که دل مان می گیرد به خانه نیاز.
دل مان که نه دل من .
بیشتر از هروقت دیگری احساس می کنم جایی باید باشد که هیچ شباهتی با جاهایی که در عمرم دیده ام نداشته باشد .
جایی باید باشد که کسی درونش زندگی کند که شبیه هیچ کدام از آدمهای اطرافم نباشد.هر آدمی مجموعه ای است از احساسات مختلف و این زمانی معنی پیدا میکند که احساسات مشترکی را با هم تجربه کرده باشید .به همین خاطر هیچ میل ندارم کسانی که اشکهایم را دیده اند و اشک ریخته اند را در خانه ای تصور کنم که هرچه هست پشت درهای خانه و شاید فرسنگ ها دورتر گذاشته ام که مبادا نگاهی یا یک آه همه چیز را دوباره از اول زنده کند .
پس یک خانه ساختم .با سقف شیروانی .با چوب با یک ایوان روبروی یک جنگل .یک جنگل پر از درختان کاج با صدای باد و افتادن میوه های کاج از بالاترین ارتفاع .یک خانه ساختم که در هر سمتش پنجره ها بیشتر به چشم می آیند .
کنار یک پنجره همین میز تحریر و ماشین تحریر است با یک دسته از برگه ها و یک مداد قرمز که همگی با نظم روی میز چیده شدند.
و درکنار پنجره ی دیگر یک پیانوی قدیمی که با وجود قدمتش خوب کار میدهد .فکر میکنم که انگشتهای صاحب قبلی چقدر ظریف بوده اند که هیچ اثری از خود به جای نگذاشته اند .
و یک پنجره که نور صبح را از خورشید تحویل میگیرد مورب میگذارد روی فرش قرمز کف اتاق و هر ساعت به سمتی متمایلش میکند و بعد سر موعد همیشگی امانتی اش را پس میدهد.
و یک پنجره ی دیگر برای گلدان ها.
یک شومینه .در انتهای سالن یا دو تا صندلی راحتی .با یک پتوی چهارخانه ی قرمز و نارنجی و تعدادی عکس ،عکس هایی که در آن روز بوده و آفتاب حسابی سرحال ، و چیزی جز لبخند یا خنده ی از ته دل را نشان نمیدهد.
ما همیشه با این خانه به اندازه ی یک پلک زدن فاصله داریم.
و اما امروز یه روز عجیب و غریب که هم شادی توش داشت هم یکم غم
شادی برای این بود که توی امتحان درسی که نه کلاس داشت و نه میانترم و من هیچ دوره آموزشی براش نگذرونده بودم و فقط بی نهایت بهش علاقه داشتم نمره قابل قبولی ازش پرفتم و پاس شد .چون واقعا برام یکم استرس زا بود که همیشه میدیدم بچه ها چه تلاشی میکنن که استاد گیر بیارن و هی به من میگفتن بدون میانترم و استاد اصلا نمیتونی پاسش کنی و ولی خب من تونستم :)
خبر خوب بعدی این بود که یکی از همکلاسی ها یه تصمیم فوق العاده جسورانه گرفته و باید برای ادامه تحصیل از ایران بره .و از اون بابت تصمیم جسورانه بود که باید بچه هاش رو ایران بذاره و به یه مدت محدود ازشون دور باشه .
و من خیلی خیلی براش خوش حال شدم چون درسته که تصمیم سختی رو گرفته اما بی نهایت برای آینده خودش و بچه هاش خیلی خوبه.
بعد از اون هم بعد از تو خونه و پشت میز نشستن های طولانی مسیر دانشگاه تا ایستگاه رو پیاده رفتم و تو اون مدت هم حسابی وقت داشتم با خودم فکر کنم به همه چیز .
و اما قسمت غمگین ماجرا این بود که دکتر دندونپزشکی که خیالم از بابت کارش راحت بود از اینجا رفته و من بسیار غصه خوردم از اینکه باید این پروژه سخت رو پیش کسی دیگه انجام بدم
تازه داشتم به این فکر میکردم اون لول(level) از زندگی که آدم تنها میره دندون پزشک اسمش چیه .
آخه هیچ وقت تو مخیله م نمیگنجید که بخوام تنها برم . ولی خب رفتم .
و بعد از اون هم نمیدونم چرا تو تاریکی بیرون مطب چند قطره اشکی ریختم .دقیقا نمیدونم چرا !
خیلی دوستش داشتم .خیلی.
این جمله ای که با فعل گذشته به پایان میرسد .از آن جمله هایی است که آدم ها بعد از کسی برای دیگری تکرار میکنند.یا نه حتی دائم برای خود.
فرقی هم نمیکند" آن " رفته به چه علت شرح حس و حالش فعل ماضی گرفته باشد .اما آدم ها همیشه بعد از رفتن یا موقع خداحافظی کمی بیشتر دوست داشتن میطلبند.آن هم نه برای اینکه بعد از رفتن فعل و فاعل به هم بیاید .شاید به این خاطر که حالا که دوستش داری خیلی ،دوست داشتنت سد راهش شود نه بدرقه ی سفرش .
بایست رو در رو و با شجاعت به چشم هایش بگو خیلی دوستت دارم ،خیلی .
شاید معجزه شد .
همون جور که دیروز گفتم امروز هم امتحان داشتم ولی دیگه نگم از حال و روزم
حدود نیم ساعته که از دکتر برگشتم.سرما خوردگی از اون عجیب غریب هاش هم شد حسن ختام امتحانات میانترم.
حداقل به این بهانه دو سه روزی استراحت کنم شاید
از دو سه روز بیشتر دلم میخواد یک هفته کتاب های غیر درسی بخونم .
خلاصه از غر غر کردن که بگذرم.باید بگم که حرفهای یک دوست اونم درباره اوضاع روحی خیلی کمک کننده است .در واقع عصر داشتم به همین فکر میکردم که اگه هر کس خودش رو مرکز دنیایی که توش زندگی میکنه تصور کنه و بدونه تمام اتفاقات و رخداد های حتی ناخوشایند زندگیش باز هم بر اساس تحمل و توانایی های خودشه شاید یکم بهتر بتونه تصمیم گیری کنه یا حال روحی خودش خوب کنه.
اینو گفتم که اعتراف کنم اگر من با دیدن ناهید هر بار و همیشه حالم دگرگون میشه و هرچی که رشته م پنبه .شاید واقعا به این دلیله که من دیگه تحمل دیدن کم توانی آدم ها رو ندارم .باید بپذیرم که هرچقدر هم که دیگران بهم بگن تو قوی هستی یا میتونی تحمل کنی .به روی خودم و خودشون بیارم که دیگه نه .اگه میتونستم که شاید خواهر خودم زنده میموند .اون اواخر وقتی که دکتر میرفت یا دکتر برای معاینه ش می اومد خونه .دیگه دل و تحمل دیدنش رو نداشتم.نمیدونم الان چرا دوباره ناهید سر راه من قرار گرفته و چرا نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم ولی این تصمیم برای ما بهتره .باید فاصله گرفت .
قبلا میگفتم خب شاید باید تحمل کنم تا عادی بشه ولی الان میبینم با این وضعیت روحی پیچیده چیزی عادی نمیشه .فقط ذهن و روحم دچار فرسایش میشه .
امروز دوتا امتحان داشتم .ناهید رو دیدم .کلی پیشش بودم .کلی حرف زدیم شوخی کردیم.کلی تو دانشگاه تابش دادم.ازم خواست که کامپیوتر یادش بدم .و بیشتر پیشش باشم تا حرف بزنیم .تنهاست تو خونه .یعنی هم صحبت نداره .برای همین از بودن توی محیط های اینچنینی خوشش میاد .همه اینا به کنار اما به قول مهشاد بعضی ها انگار با تیکه انداختن به امثال ناهید احساس میکنن خیلی باحالن.موقعی که داشتم از رمپ های دانشگاه بالا و پایین میبردمش تا به کلاس ها و کارهاش برسه به جای کمک کردن نگاه های خیره خیره تحویل میگرفتم و چون من برعکس می اوردمش که سر نخوره با جمله "مدل جدیده ؟ خب صاف بیارش ." مواجه شدم.
تو اون لحظه فقط جلوی خودمو گرفتم که حرفی بهش نزنم .فقط براش توضیح دادم که دلیل کارم چیه .
خیلی راحته باز کردن دهان قبل از فکر کردن .امروز یبار دیگه بهم ثابت شد.
حالا تو بیا برا کسی که اینقدر درک نداره که حداقل تو اون اوضاع کمک کنه .توضیح بده جاذبه چیه و جسم سنگین رو اگه تو شیب جلو تر بفرستی چه اتفاقی می افته .
خلاصه بعد از همه این حرفها .موقع امتحان دومم شد و بعد از امتحان برگشتم خونه.
داشتم برای رسیدن لحظه شماری میکردم .تمام بدنم و دستهام درد میکرد.من چندان دستهای قوی ندارم خصوصا که بخوام ویلچری که یکم کم باد شده رو اینهمه تو مسیر های نامناسب فقط هم برای اینکه ناهید احساس تنهایی نکنه ببرم.
تا رسیدم بعد از جمع و جور کردن وسایل و لباسا دوش گرفتم و قهوه دم دادم تا یکم انرژی بگیرم .البته یه فنجون قهوه و یه فنجون چای هم جوابگو نبود .یکم موزیک گوش دادم .این چند روز نوبت آهنگ "بارانی آبی معروف "از لئونارد کوهن شده که مدام گوش بدم .مدام .مدام .
و بعد هم که معلوم نیست دقیقا کی میشه برای امتحان فردا درس بخونم .
دیشب به مامان گفتم این چند سال دانشجویی تصویری که بیشتر میدیدم همین میز و کتاب و این جور چیزا بود.هرچیزی هزینه ای داره ولی درس خوندن های این مدلی به سبک من هزینه ش شد ندیدن و کم دیدن خانواده م .کم صحبت کردن باهاشون و چیزهایی شبیه به این.نمیگم بد بوده با پشیمونم .نه .فقط یه وقتهایی میگم .کاش وقت داشتم کیک بپزم.یا با مامان فیلم ببینم .یا اونموقع که عاطفه بود بیشتر براش کتاب میخوندم .یا حتی من که از فوتبال خوشم نمیاد مینشستم و با بابا خیره میشدیم به صفحه تلوزیون .
اینروزا مدام مامانو صدا میکنم تو اتاق تا برام حرف بزنه .از پیانوی جوونی هاش بگه .از ماشین تایپش.از هرچیزی که وقتی درباره ش حرف میزنه کلی کیف کنم که چقدر بهش شبیه ام.
امروز نه ساعت از خونه بیرون بودم و همه ی نه ساعت رو به خونه فکر میکردم.
الانم مثل هر شب قبل از خواب از خدا میخوام به همه ی آدمها یه خونه ی گرم بده و جایی که توش آدمها هم دیگه رو ببینن قبل از اینکه دیر بشه .من دیر فهمیدم .شش ماه دیر.
حجم استرسی که این چند روز دارم تحمل میکنم با سابقه است .بله با سابقه .چون من همیشه نزدیک امتحانات پایان ترم سرم شلوغه .نه فقط هم شلوغ درس .کلا همه چی .
اینقدر این چند روز سرم به درس و کتاب بود، الان که فردا امتحان دارم هیچ انرژی برام نمونده .فقط به امید شانس و اقبال دارم میرم جلو .
دیدین آخراش ادم به نفس نفس می افته ؟
دقیقا تو همون مرحله م .خدایی ش هم بعد از فوت اجیم استراحت جسمی و روحی نداشتم .دلم میخواست اصلا یه نصف روز برم زیر سایه درخت بشینم .یکم با خودم کنار بیام.سایه درخت که هیچ که حتی همون زمان سفر زیارتی هم حال و هوام خوب نشد که بدتر هم شد .
خب هر کسی یجوری خوب میشه .ولی خب شاید این در باور هیچ کس نگنجه که بعداز اون همه خستکی من شاید اگه پی دل خودم میرفتم الان یکم انرژی ته وجودم بود.و بعد از گذشت شش ماه هنوز یجورایی خستم .
درباره این سایت